درباره وبلاگ

سلام به دوستان محبت.این وبلاگ به منظور كمك به همسفران مسافرانى تهیه وتنظیم گردیده كه فكر مى كنند اعتیاد درمان ندارد وباید تا اخر عمر بار سنگین ان را به دوش بكشند.اعتیاد اخر خط زندگى نیست اما كنگره ٦٠اخر خط اعتیاد براى كسانى است كه مى خواهند درمان شوندو تنها مكانیست كه مى توان از ان رهایى پیدا كرد.امیدوارم این وبلاگ در گسترش كنگره٦٠ نقشى هرچند كوچك داشته باشد.متشكرم.
مدیر وبلاگ : همسفرنرگس ریشی ها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
گلستان معرفت
وبلاگ همسفر نرگس-كنگره٦٠
پنجشنبه 18 شهریور 1395 :: نویسنده : همسفر معصومه        

حکایت مورچه وشفیره

روزی آفتابی،مورچه ای باچالاکی در جست وجوی غذا به شفیره ای برخورد که زمان زیادی به تغییرش نمانده بود.شفیره دم خود را حرکت داد وتوجه مورچه را به خود جلب کرد؛ برای اولین بار بود که مورچه او را زنده می یافت.

مورچه با لحنی تحقیر آمیزخطاب به شفیره گفت: ای حیوان بیچاره ی مفلوک،تو چه سرنوشت غم انگیزی داری. من می توانم به این سو وآن سو بدوم ولذت ببرم و اگر بخواهم می توانم از بلند ترین درخت بالا بروم؛ اما تو در این پوسته ات زندانی هستی وتنها می توانی یک یا دوبند از دمت را تکان دهی.

شفیره حرف های مورچه را شنید، اما هیچ پاسخی به او نداد. چند روز بعد وقتی گذر مورچه به آن طرف افتاد ، چیزی به جز پوسته ی شفیره باقی نمانده بود. مورچه تعجب کرد وبا خود گفت: پس شفیره چه شده است که ناگهان خود را در سایه ی بال های باشکوه و زیبای پروانه ای که پر می گشود، یافت.

پروانه گفت: ای دوست به من نگاه کن! بازهم ازخودت تعریف کن!.
پروانه این را گفت و در هوا اوج گرفت و با نسیم تابستانی از مقابل چشم های مورچه برای همیشه ناپدید شد.
نتیجه تصویری برای حکایت مورچه و شفیره

منبع: کتاب تفکر وسبک زندگی پایه ی هشتم





نوع مطلب : داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 تیر 1395 :: نویسنده : همسفرنرگس ریشی ها       

به نام مهربانترین


هدف زندگی

سمیناری برگذار شد وپنجاه نفر در آن حضور یافتند .سخنران به هر یک از حاضرین بادکنکی داد وتقاضا کرد با ماژیک اسم خود را روی آن بنویسند .بعد آن ها را جمع ودر اتاقی دیگر نهاد .

سپس از حاضرین خواست که به آن اتاق بروند وهر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود را بیابد. همه باید ظرف ۵ دقیقه بادکنک خود را پیدا می کردند .

همه دیوانه وار به جستجو پرداختند ویکدیگر را هل می دادند وبه یکدیگر برخورد می کردند .هرج ومرجی راه افتاده بود که حدی نداشت .

مهلت به پایان رسید وهیچ کس نتوانست بادکنک خود را بیابد . از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد وآن را به صاحب نامش بدهد .

در کمتر از ۵ دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند .

سخنران ادامه داد ؛همین اتفاق در زندگی ما می افتد وهمه دیوانه وار وسراسیمه در جستجوی سعادت خویش به این سو وآن سو چنگ می اندازیم ونمی دانیم سعادت ما در کجا قرار دارد .

سعادت ما در سعادت ومسرت دیگران است .

به یک دست ،سعادت آن ها را به آن ها بدهیم وسعادت خود را از دست دیگر بگیریم واین است هدف زندگی






نوع مطلب : داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : همسفرنرگس ریشی ها       
به نا م خدا

خدا قرآن ریسمان ارتباط با خدا ایمان


در زمان حضرت نوح (ع) پیرزنی بود که با چند فرزند یتیمش در کلبه ای که ته دره ای قرار داشت، زندگی می کرد و حضرت نوح (ع) هر وقت از کار ساختن کشتی خسته میشد، به کنار کلبه پیرزن می آمد و با او حرف می زد.

وقتی قرار شد طوفان بیاید، حضرت نوح (ع) به او وعده داد که هنگام طوفان او را خبر کرده و سوار کشتی کند.

وقتی طوفان آغاز شد، نوح (ع) آن پیر زن را از خاطر برد.

وقتی آب همه جا را گرفت، نوح (ع) به یاد پیرزن افتاد و تاسف خورد که چرا فراموش کرد او را سوار کند. هنگامی که طوفان فرو نشست، نوح (ع) دید در نقطه ای دور دست سبزه زاری وجود دارد.

نزدیک رفت و با تعجب مشاهده کرد همان خانه پیرزن است و هیچ آسیبی به آن نرسیده و پیرزن و فرزندانش همه سالمند.

از پیرزن پرسید: طوفان که آمد و آب همه جا را گرفت تو متوجه نشدی؟

پیرزن گفت: یک بار می خواستم نان بپزم، دیدم ته تنورم کمی نمناک است، پس این از آثار آن طوفان است.

کسی که با خدا باشد،طوفان حوادث به او زیان نمی رساند و حتی وجود آن را هم احساس نمی کند.

منبع :داستان های نقطه سر خط





نوع مطلب : داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : همسفرنرگس ریشی ها       
به نام خدایی که یادش آرام بخش دل هاست


می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت:مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم  چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...

فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...


داستان جالب:مردم چه می گویند؟؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 17 اسفند 1394 :: نویسنده : همسفرنرگس ریشی ها       
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم  می زد که به زن گریانی رسید پرسید:
چرا می گریی ؟ - چون به زندگی ام می اندیشم ،به جوانی ام ،به زیبایی ای که در آینه می دیدم ،خدا بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است .می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم .خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد وبه نقطه ای خیره شد وبه فکر فرو رفت .زن از گریستن دست کشید وپرسید :در آن جا چه می بیند؟
خردمند پاسخ داد:
دشتی از گل سرخ ،خداوندآن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید بسیار سخاوتمند بود .می دانست در زمستان همواره می توانم بهار را به یاد بیاورم ولبخند بزنم.


http://up.hammihan.com/img/userupload_2012_18904943091368646509.97.jpg










نوع مطلب : داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 11 بهمن 1394 :: نویسنده : همسفرنرگس ریشی ها       
به نام خدای مهربان

داستان جالب:روز قسمت

روز قسمت

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : ....

 من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

 نام او کرم شب تاب شد.

 خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

 هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
داستانک نیک صالحی





نوع مطلب : داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 26 دی 1394 :: نویسنده : همسفرنرگس ریشی ها       

به نام خدای بی همتا

داستانهای پادشاهان پیشگوی پادشاه حکایت پیشگویی برای پادشاه dastan padeshah nhsjhk \hnahi


داستان زیبا و آموزنده پیشگویی برای پادشاه نادان

روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد.  پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند. پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند.

معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.




ادامه مطلب


نوع مطلب : جهان بینی، داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 15 دی 1394 :: نویسنده : همسفرنرگس ریشی ها       
به نام خدای مهربان


بهلول و آب انگور

حکایت آموزنده: بهلول و آب انگور

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....

بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم.

 آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!


لعنت بر شیطان

داستان کوتاه:لعنت بر شیطان

گفتم: «لعنت بر شیطان»!
لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد:

«نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنتنکن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟»
در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان...





نوع مطلب : جهان بینی، داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 11 دی 1394 :: نویسنده : همسفرنرگس ریشی ها       

به نام خدا


داستان آموزنده:عصر یخبندان

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

 خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ...

 ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد...

 دریافتند که باز گردند و گردهم آیند.

 آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند

 و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند .

  بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید...





نوع مطلب : جهان بینی، داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 3 دی 1394 :: نویسنده : همسفر مهسا        
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺟﻬﻨﻢ ﺍﺯ ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ ﮐﻮﺋﯿﻠﻮ

ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻭﻣﺤﺒﺖ ﭘﺸﺖ
ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ 
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
 ﺁﺩﻡ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺜﻞ ﺍﻭ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ بهشت می رفت...
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﮐﯿﻔﯿﺖ ﻓﺮﺍﮔﯿﺮ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. 
ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺎﺗﺸﺮﯾﻔﺎﺕ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺸﺪ. 
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﯾﻌﯽ ﺑﻪ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﻓﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ
ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ. 
ﺩﺭ ﺩﻭﺯﺥ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﺩﻋﻮﺕﻧﺎﻣﻪ ﯾﺎ ﮐﺎﺭﺕ
ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ، ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺳﺪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﺍﺭﺩ
ﺷﻮﺩ .ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﺎﻧﺪ . 
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺑﻠﯿﺲ ﺑﺎﺧﺸﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﯾﻘﻪ ﭘﻄﺮﺱ ﻗﺪﯾﺲ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﭘﻄﺮﺱ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺍﺑﻠﯿﺲ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ :ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﯾﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﻩ. ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ...ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .. ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ
ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺩﻭﺯﺥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ ﻭﮔﻮ
ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .. ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻨﺪ .ﺩﻭﺯﺥ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎﻧﯿﺴﺖ !!! ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﭘﺲﺑﮕﯿﺮﯾﺪ
ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺍﻭﯼ ﻗﺼﻪ ﺍﺵ ﺭﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ )): ﺑﺎ ﭼﻨﺎﻥ ﻋﺸﻘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ
ﺑﻨﺎ به ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ ... ﺧﻮﺩ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪ...

نویسنده:همسفر مهسا




نوع مطلب : داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 دی 1394 :: نویسنده : همسفر مهسا        
پادشاهی وزیری داشت كه هر اتفاقی می افتادمیگفت:خیراست‼️
روزی دست پادشاه درسنگلاخها گیركرد ومجبور شدند انگشتش را قطع كنند،وزیردر صحنه حاضر بودگفت:خیراست

پادشاه ازدرد به خود میپیچید،از رفتار وزیر عصبی شد،اورا به زندان انداخت،۱سال بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود،در دام قبیله ای گرفتارشد كه بنا بر اعتقادات خود،هرسال ۱نفررا كه دینش باانها مختلف بود،سر میبرندو لازمه اعدام ان شخص این بودكه بدنش سالم باشد 
وقتی دیدند اسیر،یكی از انگشتانش قطع شده،وی را رها كردند 
انجا بود كه پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود:خیر است❗️
پادشاه دستور ازادی وزیر را داد 
وقتی وزیر ازاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان اوشنید،گفت:خیراست❗️
پادشاه گفت:دیگرچرا⁉️❗️
وزیر گفت:از این جهت خیراست كه اگرمرا به زندان نینداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم،مرا به جای تو اعدام میكردند......
....در طریقت هر چه پیش سالك آید خیر اوست 
در صراط مستقیم ای دل كسی گمراه نیست....
همسفرمهسا




نوع مطلب : داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 آذر 1394 :: نویسنده : همسفرنرگس ریشی ها       

حکایت جالب: آن درخت

حکایت آن درخت

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»





نوع مطلب : جهان بینی، داستان های اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 3 آذر 1394 :: نویسنده : همسفرنرگس ریشی ها       

داستان,داستان آموزنده,داستان کوتاه,تاجر,محصول کشاورزی

شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم

تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و می‌خواست با آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»

پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»

تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصول‌ها به زمین ریخت. تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر می‌گشت یاد حرف‌های پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.

شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.

لابرویر: «برای كسی كه آهسته و پیوسته راه می‌رود، هیچ راهی دور نیست.»


 

 

 






نوع مطلب : داستان های اموزنده، 
برچسب ها : داستان های اموزنده،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 آبان 1394 :: نویسنده : همسفر معصومه        

زندگی همین لحظه هاست


زندگی مجوعه ای از روزها وماه ها وسال هاست؛

روزهایی که با شتاب می گذرند و هرگز بازنمی گردند.


می گویند وقت طلاست ولی بدون تردید وقت از طلا گران بهاتر است؛زیرا با صرف وقت می توان طلا به دست آورد ولی دقایق تلف شده را با طلا نمی توان خرید.


چه بسیارند آنانی که وقت خود را بیهوده تلف می کنند.گویی قرن های طولانی در این جهان زندگی خواهند کرد.اگر پولشان گم شود ،دل آزرده می شوند ودر جست وجوی آن ،دنیا را زیر و رو می کنند اما هرگز از تلف شدن وقت خویش نگران وناراحت نمی شوند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب آموزنده، داستان های اموزنده، 
برچسب ها : کنگره ۶۰، راهنمای اعتیاد، داستان های اموزنده،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 15 مهر 1394 :: نویسنده : همسفرنرگس ریشی ها       

http://nightnama.ir/post1/uploads/3nightnama20-3-94.png







نوع مطلب : داستان های اموزنده، 
برچسب ها : کنگره۶۰، راهنمای اعتیاد، جهان بینی، مطلب آموزنده،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic